زن خانه به دوشی بود

زن خانه به دوشی بود

در چشمهای مردی

که این روزها از دل شب رد میشود

تنش را به آتش میکشد

و خاک می وزاند از

سمت و سوی نگاهش

                   زن خاموشی بود

دستش را دراز میکرد

به سودای بیتابی و

دل سیر دست گرفتن

 به آتیش دل مرد

و بهار در پیراهنش یخ میزد

                 زن پیراهن هماغوشی بود

وقتی دستش پای دل سپردن خیال

به هرازگاه عاشق شدن

خوابش میبرد

...پوشاندن بهار از چشمان نخ نمای زن....

و خانه اش کفشی که کوهنوردی مرده

بر درخت زمستان بیاویزد

                    زن فراموشی بود

 

 

/ 28 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
به اتهام غزل

سلام شعرت عالی بود لذت بردم راستی من هم فارغ التحصیل حقوقم به امید دیدار

حامد

آقا تعداد مار ماهی ها( موجودی معلق بین حقوق و ادبیات!) داره زیاد میشه! جمع بشیم یک سندیکا بزنیم ! دیگه وقت به روز کردن است .راستی چون تو جدا از حقوق و ادبیات تعلق خاطری به آشپزی هم داری باید یک حیوان به آخرت اضافه شود! انتخاب نوع حیوانی با خودت!

حامد

آقا تعداد مار ماهی ها( موجودی معلق بین حقوق و ادبیات!) داره زیاد میشه! جمع بشیم یک سندیکا بزنیم ! دیگه وقت به روز کردن است .راستی چون تو جدا از حقوق و ادبیات تعلق خاطری به آشپزی هم داری باید یک حیوان به آخرت اضافه شود! انتخاب نوع حیوانی با خودت!

بارمد

اومدم اما با غم آپم با غم نوشت و منتظر شمای دوست یا حق

دروغ های مقدس

آقای خانه به دوشی ! هر وقت از پول درآوردن خسته شدی یک سری هم به این وبلاگ ابن سبیل خودت بزن! به روز کن آقا جان!

غزال مرادی

سلام به روزم با این ایمیل از سوی یک آدم مرده است

شکلات تلخ

با حامد هم عقیده نیستم. بچسب به پول در آوردن و هیچ وقت هم خسته نشو. به روز هم نکردی نکردی آقاجان !![نیشخند]

ارش

کجایی رفیق کم پیدایی........

سحر شیرمحمدی

یادمه یکی بهتون گفته بود شبیه براتیگانید اون وقت من داشتم فکر می کردم چرا امروز یک شعر از ریچارد براتیگان خوندم دیدم شبیه ایتن شعر شما ست: چون دری بر پاشنه ی فراموشی: چون دری بر پاشنه ی فراموشی بود زنی که عاشقش بودم، چرخید و از دیدگانم ناپدید گشت . ملوس چون غزالی از پیچ و آهن و مهره در آغوش من آرام می گرفت و من در سکوت فلزی خواب هایش درد می کشیدم.