بار هستی

وصیت نامه

مثل یک انبار قدیمی پراز خرت و پرت می تواند باشد.وسطش خیلی چیز هایی که توی زندگی ما حالا حکم کیمیا را دارد گم شده.خیلی چیزها را هم خودمان خواسته ایم/میخواهیم گم کنیم.

راوی می گوید: من خیلی وقت ها از این حقیقت وحشت کرده ام/میکنم که اگر قرار باشد بین کور نشدن یک کودک و از دست دادن شغلم یکی را انتخاب کنم،...

یا وحشتناکتر: اگر قرار باشد بین مردنیک نفر در یک جای جهان با صفر شدن حساب بانکی خودم...

یا...

من میگویم:سه سال پیش بود.درست همان زمان که تو و سونیا تازه از آلمان برگشته بودید تا به قول راوی پیچیده شدن عشقه را دور یک گیاه خودروی یک زمانی استوار حالا تکیده با چشم خودتان ببینید. و به قول سونیا" پدر حالا بیش از هر زمان دیگری به مراقبت نیاز دارد".

و به قول ذهن فرو خورده ی تو: مرتیکه دوباره دیوانگی اش گل کرده پتراتش از نوشته هایش بیرون زده،حالا خر خودش را گرفته...

می دانی شک در نوشتن بدتر است از شک در گفتن.حالا که دارم مینویسم، ذهن تو جلوی چشمهایم راه می رود...میترسمهیچکدام از اینها را باور نکنی،بعد بی آنکه ناشرم بفهمدفهمه را شبانه ببلعی و رویش یک بطری کنیاک.اما من مینویسم.به قول راوی اگر واقع شدن این چیز همان حقیقت تکه تکه شده باشد که خودش میداند چگونه راهش را پیدا کند وگرنه همان بهتر که مزه ی کنیاک تو شود.

سه سال پیش بود. بعد از اینکه از شر قرص ها خلاص میشدم، بعد که مطمئن میشدم تو و شوهرت خوابیده اید، روی مجلات سال 1347 تا1357 کار میکردم.درست شب 17شهریور بود و من هم شانسی رسیده بودم به اطلاعات 20شهریور 1357.همه جای روزنامه پر بود از عکسها و اعلامیه ها و خبر های ریز و درشت راجع به هیاهو...من اما به قول راوی"به دنبال رد پای گم شدگی بودم وسط خرت و پرت ها"یک جای روزنامه نوشته بود"جنون شوهر زن با بال های آبی رنگ" بعد زیرش با خط ریزتری نوشته شده بود:"شوهر زنی که یک هفته قبل به ناگهان صاحب یک جفت بال آبی رنگ شده بود همسرش را کشت.به گذارش خبرنگار حوادث وی تمام دیروز را به دنبال قیچی گشت ولی پیدا نکرد،بعد مجبور شد بال های زن بیچاره را به آتش بکشد...جسد زن در قطعه ی فاحشه ها دفن شد."

می بینی موضوع به این مهمی وسط بلبشوی آن موقع ها گم شد. به همین راحتی.چه بسا این زن فرشته ای بود که آمده بود چیزی را هشدار بدهد یا از حادثه ای در آینده خبر بدهد... یا اگر همین زن حامله میشد لا اقل بچه اش میتوانست کاری کند برای مردم حالا چطورش را نمی دانم...

میبینی یک انبار قدیمی پر از خرت و پرت

سه سال پیش بود _ چیزهای مهم تری هست که باید بگویم ... تاریخ از این چیزها زیاد داردآدم بیکار می خواهد آنها را برای سرگرمی مردم بازگو کند...

یک چیز مهم دیگر که ... مربوط به خود سونیا میشود... راجع به درست شدنش...چگونگی درست شدنش.مطمئنم داستانی مثل همه ی داستان های دیگر راجع به عشق بین من و مادرش و ازدواج و ...برایت سرهم کرده که همه اش دروغ است.یعنی حقیقت نیست.شاید واقعیت... نه واقعیت هم نیست.

حقیقت اش این است که:درست 24 سالم بود. تولد 24سالگی ام را در باشگاه فریال امیر آباد گرفته بودیم.با چند تا از بچه های حزب و سه چهار شاعر و نویسنده ی دربدر.ساعت که از 2 گذشت همه ی ما را بازور انداختند بیرون و در باشگاه را بستند.همان شب بود ... بله... من از سر مستی بالا آوردم...روز19شهریور57 .درست روبروی آینه بعد از در دستشویی روی دیوار همین خانه ای که حالا تویش نشسته ایم...

از دهانم اما به جای غذاهای حضم نشده یک پرنده آمد بیرون.پرنده خورد به دیوار بعد افتاد زمین و دور خودش پیله تنید و بعد از یکی دو سال همین سونیا که میبینی به شکل دختری 7ساله از توی پیله آمد بیرون.

می دانم باور کردنش سخت است اما من هیچوقت زن نداشتم و هیچ وقت هم با هیچ زنی در هیچ جایی حتی  به قول راوی در ذهن فروید هم نخوابیده ام.

شاید فکر کنید من این اراجیف را سرهم کرده ام تا مثلا سونیا را از ارث محروم کنم. یا مثلا پارسال هم گفته بودم: من در یک سال و دو ماهی که زندانی بودم حتی یکبار هم مرخصی نیامدم و در تمام این مدت مادرت همخوابه ی پرویز مسعودی بوده...از شهریور56 تا روزی که فرشته قنداقه ات را دم در زندان قصر گذاشت توی بغلم...

بعد هم آن مسئله ی DNA و آن مزخرفات.

اینها هم مهم نیستند لا اقل تو که خوب میدانی سونیا جان من هیچ دلبستگی به مال و منال دنیا ندارم. تازه همه ی داراییم که همین خانه و باغ شهریار و دفتر مرزداران باشد قبلا کرده ام به نام تو پس...

بگذریم... سه سال پیش که تو شاهین از آلمان برگشتید،یعنی دو ماه قبل از آمدنتان...من همه ی زندگی ام را تاق زده ام حالا با چی اش را عرض میکنم:

چند بار دیگر هم این اتفاق افتاده بود...ولی برعکسش.یک جورهایی همه چیز همیشه به نفع من تمام میشد.مثلا یکبار که انتخاب بین میوه های باغ شهریار و زندگی دختر همسایه بود نتوانستم از پولی که میتوانست از فروش میوه ها به دست بیاید و صرف تحصیل شما را تو آن دیار غربت بدهد بگذرم...

همیشه فکر میکردم این یک اتفاق ذهنی است و بازی ای است که بیشتر بعد از دود کردن تریاک و نعشگی بعضی وقتها هم وقت خماری شروع میشه و همه اش هم همین جا توی ذهن من دفن میشود.

یک بار دیگر هم زدم آن بار بین بورسیه ی دانشگاه تو بود و آتش گرفتن خانه ی شخصی در خیابان هفتم.میدانی پیش خودم گفتم خانهی کسی که نمیشناسم مهم تر است یا آینده ی تنها دخترم... ازش پرسیدم... گفتم اگر خودت بودی ؟!

زل زد به چشمهام و گفت ما که بازی نمی کنیم ما فقط بازیگرها و موضوع را انتخاب میکنیم...

تا اینکه سه سال پیش... از قبل هم تصمیمم را گرفته بودم و بلافاصله بعد از اینکه حرفش را پیش کشید روی هوا زدم... موضوع بین مردن من بود با هر چیزی که خودم انتخاب کنم. بعد وقتی که تعجب من را دید گفت این آخرین انتخابت است. ما برای همه ی کسانی که اخرین انتخابشان است این حق را قایل میشویم.من هم آزادی زندانی های شهر را گذاشتم جلویش او هم جشم بسته قبول کرد.

فکر کردم کاش جاودانگی،بهشتی چیزی را میگداشتم که با چشم غره اش فکرم را قورت داده ام.

بعدش لبخند ترسناکی بهم زد و گفت غصه نخور تا آزادی آخرین زندانی زنده می مانی قمارباز و صدای قهقهه اش اتاق را پر کرد...

حالا هم که روزنامه ی عصر نوشته فردا پرویز مسعودی آخرین زندانی شهر آزاد میشود...

                                          

 

                                                                داود خان احمدی

                                                                   تهران-١٣٨٨

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin