بار هستی

شخصیت ها:

1_ کودک1 حدود 10ساله

2_ کودک2 حدود 9تا ده ساله هردو با لباسهای کهنه

صحنه: کوچه ای باریک و قدیمی در جنوب شهر. دو تا کودک دارند با هم بازی میکنند.وسایل بازیشان هم چند تیکه آجر سوراخی، تیوپ موتور،و یک دوچرخه زوار دررفته... 

کودک اول:(درحالی که سرش گرم بازی با تیوپ موتور است، بدون اینکه به کودک دوم نگاه کند): ج ن د ه یعنی چی؟

کودک دوم:نمیدونم

 کودک اول:یعنی میتونه مثل توپ چل تیکه به دیوار بخوره و برگرده تو دستات؟

کودک دوم:نمیدونم

کودک اول: یه جور گیاهه نه؟

کودک دوم:نمیدونم

کودک اول: دیروز بابام یه دونشونو تو باغچه مون کاشته. چشاش مثل مامانم بود (بعد دستش را توی دماقش فرو میکند، یک دور میچرخواند،دستش را پنهان میکند پشت سرش. بعد با دست دیگرش یک تکه ابر از آسمان میکند...انگار که ابر را همین الان از چاله سرویس درآورده باشند):اه اینم که پر دود و روغن سوخته س(بعد شوتش میکند طرف دیوار)

کودک دوم: هی!سر کوچه رو نیگا اون مامان تو نیستش که داره سوار ماشین قرمزه میشه؟

کودک اول ( انگار متوجه چیزی نشده جستی میزند و میرود بالای دیوار یکی از خانه ها دست دستش را دراز میکند که دوباره یک تکه از ابرها را بکند که دستش نمیرسد...روبه کودک دوم)اون چوبو بهم میدی؟

کودک دوم:(همینطور که دارد چوب را میگذارد توی دست کودک اول):من مطمئنم که اون مامانت بود. با اینکه یه لباس خاک و خلی پوشیده بود اما...(انگار که متوجه چیز عجیب و شوک آوری شده باشد)عوضی این دیگه چیه؟از کجا آوردیش؟خوبه بهت اعتماد کردم و کلیدشو بهت دادم، تو باید..

کودک اول(مثل آدمای برق گرفته تکه ی را پرت یکند به طرف آسمان ): بابا به خدا مال خودمه. باور نمیکنی از این ابرا بپرس(با چوب محکم میکوبد به شکم ابرهای سیاه)

کودک دوم (بی هیچ حالت خاصی):خر خودتی.مگه با این دودا که دهن و چشم و گوش ابرا رو گرفته میتونن چیزی رو ببینن یا بشنون  ...

کودک اول(درحالی که با جوب دارد ابرها را هم میزند و صورتش ناپیداست):تو مطمئنی مامانی که سوار.. ماشین...ماشین قرمز...زه شده بود.... چشماش این رنگی بود؟(یک تکه از ابر سیاه را میگیرد جلوی کودک دوم)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٥ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin