بار هستی

زن خانه به دوشی بود

در چشمهای مردی

که این روزها از دل شب رد میشود

تنش را به آتش میکشد

و خاک می وزاند از

سمت و سوی نگاهش

                   زن خاموشی بود

دستش را دراز میکرد

به سودای بیتابی و

دل سیر دست گرفتن

 به آتیش دل مرد

و بهار در پیراهنش یخ میزد

                 زن پیراهن هماغوشی بود

وقتی دستش پای دل سپردن خیال

به هرازگاه عاشق شدن

خوابش میبرد

...پوشاندن بهار از چشمان نخ نمای زن....

و خانه اش کفشی که کوهنوردی مرده

بر درخت زمستان بیاویزد

                    زن فراموشی بود

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin