بار هستی

چشم جهان حالا دیر وقتی بود که باز مانده بود، نگران شبنم و شاید هم بهار.

                                                    

تو نیامدی. دل پسرک تکه تکه ریخت توی چشم جهان... پسرک شاید داشت روی سر جهان میپرید یا لااقل آویزان شده بود از بیضه جهان که آن اتفاق افتاد. ولی به هر حال هرچی که بود،چشم آن بدبخت کور شد.

 

شاید هم من که مثل خیلی های دیگر خیلی چیزها را نمی دانم و خیلی جاها هم عمدا یا سهوا اشتباه میکنم، اینطور فکر کردم که کور شده جهان. حال آنکه بعد از اینکه من و پسرک از آنجا رفتیم بردندش مریضخانه و چشمش را باندپیچی کردند. مثل دست دل پسرک. پسرک سرگردان و جهان خسته و زخم خورده. پسرک کفشهایش را میکشد طرف جهان.شاید بخاطر اینکه مقداری از ناراحتیش کم کند. جهان کورمال کورمال بند لنگه راست کفش پسرک را لمس میکند بعد هم شروع میکند با بند کفش پسرک به بستن دل خودش به شقایق و چمن که بیگمان همزاد های بهارند و شبنم. بعد برمیگردد و رو به فضای خالی کنار کفشها لبخندش را پخش میکند ....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin