بار هستی

...اقای<<الف>>ازميونماشيناکه ردشد چشمش خورد به يه ژيان وناخوداگاه به ياد اين جمله افتاد که باجناق فاميل نميشه و ژيان ماشين.پيش خودش فکر کرد:چرامنخودم باجناقن رو پيدا نکنم تاديگه ازين دردسرا نداشته باشم..... ۰۰۰۰۰۰۰۰۰
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٥ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin