بار هستی

 

 تکرار- سایه

 

 

نگران تکرارش بودم از همون اول که قاطی سایه سگ شد ، یه پاشو  گرفت لبه دیوار و... وقتی زل زد توی چشمام، یه اون شکل عجیب و قریب. شبیه همونی شد که با شاشش روی دیوار نقاشی کرده بود. توی روحم حک شد... شاشیدم تو روحت ناکس.

به حق اشهد ان لا الاه الا الله... لا الاه الا الله... بلند بگو لا الاه الا الله... همه اومده بودن: خان عمو، داداش محمد، حتی سکینه سالار که همه میگفتن زن صیغه ایشه، خودشم جلو جلوی همه پیرهن سیاه پوشیده بود مثل همون موقع که پای منبر مینشست و انتظار عدس پلو رو میکشید دسمال یزدی چرکمردشو هم گذاشته بود جلو چشماش و گاه به گاهم به بچه های فامیل چیزایی میگفت و شایدم ارد میداد. البته من میدونستم چی داره میگه. حتی میتونستم ذهن صاب مردشو هم بخونم. خوبی مرگ همینه دیگه. آدم میتونه بدون اونکه کسی متوجه بشه به هرکجای هرکس که دلش بخواد سرک بکشه.هرجور که میخواد حرف بزنه فکر کنه تصمیم بگیره، داد بزنه و... مثلا میخوای همین الان برات ترکی حرف بزنم یا به زبون سواحیلی برات آواز غروب دلگیر 18 سالگی رو بخونم نه جون داوود میخوای؟!

نگران این چیزاش نبودم. اینکه یه شب درست روی پرده سفید رنگ رو به حیات با همون کله کچل و کفن سه تیکه با همون طرحی که اون 5شنبه روی دیوار انداخته بود...ظاهر بشه و خوابو از چشم آدم بگیرد و اون اراجیفو تحویل آدم بده نه به جان شما...نگران تکرارش بودم.

تکرار و تکرار و تکرار... تصورشو بکنید: یه روزی بهترین دوستتون که اندازه همه آدمای دور و بر دوستش داشتین و اتفاقا توی زندگی این دنیاییش آدم دروغگویی هم نبوده، یه شب یه طومار بیاره و بده دست شما. طوماری که توش از امضای جبرئیل و میکاییل و اسرافیل بگیر تا اثر انگشت یاجوج و ماجوج و اثر انگشتر سلیمان نبی... با این مضمون که "فردا صبح که به صورت یه آدم جدید از خواب زنده شدی، باید توی تموم این شهر، پای تموم دیوارای این شهر ، قاطی تصویر جا مونده از شاش سگی شوی که...."

شما بودین  چکار میکردین نگران نمیشدین؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۱۳ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin