بار هستی

یا حق

تا اانجا رسیده بودیم که حضرت شیطان در حال شکستن تخمه ژاپنی نشست به تعریف یکی از میلیون ها خاطره خودش((اره جونم براتون بگه دنباله عربه رفتم ببینم چکار بکنه واگر خواست احیانآ شتر رو بکشه یه کباب شامیشم نصیب ما بشه. خلاصه عربه بالاخره به شتر میرسه و بعد از کلی دلد و بیداد و فحش و فحش کاری اونو کشون کشون میبر توی یه واحه میبنده به یه درخت خرما و سعی می کنه بپره رووش اما هرچی تلاش میکنه نمی تونه و بعدش شروع میکنه به خوابوندن شتره و اواز مخصوص خوابوندن شترا رو براش میخونه و تمام تلاششو میکنه اما... خبری نیستگویا شتر بیچاره فهمیده که چی  تو سر عربه میگذره که از جاش جم نخورد وسیخ وایستاد  عربه که کم کم داشت نامید میشد، یهو یه فکر بکری میرسی(مثل همه عربا این یکی هم خیلی باهوش بود ) با عجله از شتر دور شد و رفت به طرف چادرهای نزدیک واهه و از اونجا یه خورجین قرض گرفت...

بعدشو خودتون حدث بزنید...عربه وقتی کارش تموم شد دشداششو مرتب کرد و با دلخوری گفت ای بر شیطان لعنت... بر پدرت لعنت بیشرف من تا این سن رسیدم همچین چیزی به ذهن شیطانیم خطور نکرده تازه اولین بار بود که همچین راه حلی برای جماع دیدم... بر پدرت لعنت))

سخن شیطان به اینجا که رسید رو کرد به من و زنم و گفت (( فکر میکنین وقت ان نیست که کمکم باید به فکر بازنشستگی بیفتم؟))

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin