بار هستی

شیطان خانه اش را فروخته بود . بهمن ماه دو سال قبل بود ساعت ۱۱ شب .من و زنم نشسته بودیم همینجوری بر و بر  همدیگر را نگاه می کردیم و بعضی وقت ها هم مسابقه نگه داشتن پلک با هم میدادیم.از هوا آمد گویا یا از توی ته مانده های قهوه من یا خرده های قبض مبایل زنم که نتوانسته بود از چنگ من جان سالم بدر ببرد.آمد و نشست بغل دست زنم...((نه خیال بد نکنید من خیلی هم غیرتی ام اما بد نیست بدانید که شیطان اش مثل اغلب اوقات زن بود . پیرزن)).

اولش این ذهن من بود که تکان خورد (مثل لوستر و موهای شلال زنم که نور را خوب میرقصانند هرچند که از نظر نوع رقص هیچ کدام مثل هم نبودند).تکانی خورد و سوت کشید.خودش را چسبانده بود به پس کله ام با یک درد شدید . انگار که با یک قندان نیمه سنگین زنم زده باشه پس کله ام.نه منیرزن را دیدم و نه خانمم اما ذهن هایمان به ما خبر دادند که یک کهمان داریم یک مهمان ناخوانده....

....ادامه دارد.......

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۸ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin