بار هستی

منوچهر آتشی


تاك

 اي تاك
بيهوده تاب سرسخت
ناپاك زاي پاك
 خود را نگاه مي كني آيا
 در آبهاي سبز
 كه ديگر نيست ؟
 خود را
 كه قرنهاست
 از ياد ابرهاي سبكتاب رفته اي ؟
خود را
 سبز بلند بالغ انبوه
 كز آسمان آينه آب رفتهاي ؟
 پاك آفرين ناپاك
اي تاك
شايد كنون به خلسه روييدني بطئي
 روياي جام هاي لبالب را
 با ريشه هاي سوخته نشخوار مي كني
 انگورهاي سبز و درشت و زلال را
 بر استران كنده خود بار مي كني ؟
در هايهوي ميكده خوابهاي تو
شايد
 اكنون كبوتران سپيد پياله ها
از چاه شيشه ها
 پرواز مي كنند
انديشه هاي خسته مردان بي پناه
در سنگلاخ گردنه غربت و غرور
تا قله هاي فتح
 تا قله هاي مفتوح
 تا غرفه هاي وصل
 ره باز مي كنند
 مهجور باغ ها !‌ مطورد خاك
اي تن به داربست افسانههاي كهنه سپرده
غافل كه داربست تو تاكي است مرده
اي تاك
اينجا يقين خاك
 درياچه بزرگ سرابست
و شك آسمان
 خورشيد سرد خفته در آب است
اي جفت جوي غمناك
 اي تاك
دل خوش مكن به هلهله آبهاي دور
 باران مگير برق پر زنبور
 از عمق خشكسار زمان از انحناي عمر زمين
شب سرد و بي هياهو جاريست
 و در اجاق مردك هيزم فروش
 هيزم نيست
با خسته تر ز خويشي پيچان هراسناك
از خويشتن گريزان
 اي تاك
شب ساكت است و سنگين
با زوزه شكستن خود بشكن اين سكوت
وان داستان كهنه مكرر كن
فرجام تاك تنها تابوت

 

 

بالای صفحه | زندگی نامه

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٢/٢٤ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin