بار هستی

يا حق

...خانه ات اشغال شده است. بيگانگانی با لباسهای عجيب و غريب.لهجه های عجيب ترو برخی کر و لال و متکدی در خانه ات ميگردند.

امده ای تا دمی بياسايی سر بگذاری بر شانه کسی و اندکی زنده شوی<و اگر اهلش باشی قدری گريه کنی>

بيرون پراز سرما که نه پر است از مه وتاريکی مرطوب و اضطراب اور.

ميايی جايی خشک نورانی بيابی تاکتابی بخوانی و سيگاری دود کنی....اما خانه ات اشغال شده است.....اششغالگران  همه گويی اشنايند.خواهر و برادر و دختر عمو و پسر عمو و دوست و اشنا و.......خودت را نميابی گم شده ای گويا در ميان اينهمه اشنا و خودی.....

بعد میپرسی خود مگر چيست؟مگر نه انست که خود اميزه ايست از انچه ديگران ميخواهند ودر اينه شان پيداست؟ پس ديگر چه ميجويي/بدنبال کدام خود کدام من کدام تو ميگردی؟

پراکنده در ايينه های شکسته بسياری که هر يک سنگ ديگری است......میپرسی حالا بايد در کجا جمع شد؟در کدام روان متراکم ارام؟

انسان توده ای شده است بی شکل و اشفته چونان ابتدا ...بينام و اشفته...بی هيچ فرديت پروانه وار ازاد........

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/٢٥ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin