بار هستی

گمراهی من و تو در خودمان ریشه دارد؛ نه هیچ کس و هیچ چیز دیگر. چرا به این کاستی خویش باور نداریم که اگر باور داشتیم، این­گونه درد نمی­کشیدیم.

این شعر هم پیش­کش به همه آنانی که گمراه نیستند:

 

گمراه بوق اسرافیل

شده بودیم

برخاسته، گمراه

دستی نمی­آمد تا

به ترازویی راهنمایمان شود

یا فریادی

که چون بر چشم­ها بنشیند،

بی آزاری از یادمان رود.

کسی می­گفت

به اشتباه نواخته است؛

مست بود بیچاره

یا از سختی روزگار به فغان آمده

دستی اما

نمی­آمد

و یا غلی و زنجیری.

گمراه ایستاده بودیم

_ که دوباره خفتنمان نمی­شد _

بی آزار و سرگردان.

از حافظه باد

گریزاندمت

به ذهن سرگردان کاغذ.

دستی نداشتم

که بکارمت

یا تیشه­ای

که بر سنگ بنشینی

به باد برمی­گردی

 _ می­دانم _

بی­دستی

و بی­چیزی

سنگ­ها هم حتی

به حافظه باد می­گریزند

تقدیر است این

که بی­گدار

بر سطرها می­نشیند

و بر گرده کاغذ

فرو می­افتد.

نوشته شده در ۱۳۸۳/۳/۱٥ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin