بار هستی

 این مثنوی را زمانی دوباره آغاز می­کنم که پایان بم را باید ببینم. روزها و شام­ها را بی­گاه کردم تا از زندگی بنویسم که ناگاه پس از آن همه زجر کشیدن­ها، بوی تلخ و زهرناک «مرگ»، گلوی نه من، که گلوی همه انسان را فشرد تا راهی نماند برای زار زدن.

 

اکنون در آستانه زمانه، بی­خود و بی­جهت می­نویسم و نمی­دانم که چیست این انسان و این مرگ؟ این راه دشوار و آسان؟ این انسان؟ این جهان؟

 

 

به بویی

خاسته بودیم

و صدایی که تعفن مردارمان را

جار می­زد

« مردان

به صحرا شدند

تا آسیابان را بیابند»

و صدا گم شد

رد صدا را نگرفتیم

چرا که «صدا» هیچ وقت با ما نبود

مگر آن­گاه که

تعفن مردارمان را

جار می­زد

و آسیابان موهوم _  ما می­دانستیم ­_

که زیر هروله اشتران فحل

گم شده است.

ما

گروهی از مردگان بودیم

بعد چندین و چند سال

به بویی

خاسته بودیم

تا دوباره رقص شمشیر را

بر عریانی اندام­های نحیف مادرانمان

نظاره کنیم.

 

 

صدا آوار شده بود و شب که چشمانش را واداشته بود به پاییدن ما تا ما از کدامین راه به پریشانی می­رسیم تا چشمانش را به همان­جا برساند که ما خلوتی نیابیم از برای فرو رفتن و ضجه زدن.

در ما شکسته بود؛ چند کوچه آن سوتر، دخترکی که رنگ خرما بود و طعم شور کویر! و شهری که دامانش را رها کرده بود، رو به ویرانی نابه­هنگام درد.

در ما آوار شده بود؛ صدا که از گورهای مشترک سوگ و درد و زخم گذشته بود بر ما بار شده بود؛ آن چه که هرگز به خوابش ندیده بودیم تا حقیقت درد را بفهمیم و مفهوم سوختن را که روزی شاید از راهی _ که هرگز رسمش نبود _ می رسد؛ دیگر باره شاید...

در ما شکسته بود تسکین و آرامی که شاید هیچ­گاه نمی­خواست بیاید. شکسته و تکه تکه شده در ما شکسته بود باورد که تو را آن­گونه له شده، آن­گونه به خاک بسپاریم. رو کردیم به تو و _ ­همه ما یک صدا­ _ گفتیم که روزی از خواب بیدار می­شویم و تو را...

شوخی نبود و نه خواب که وحشت لرزان تو، این را جار می­زد و تکه ویرانی پریشان سینه­ات. ما دوباره در خواب ای کاش _ گریستیم تا شاید بیداری که بیاید همه اش به شادی برسد و شهر یک صدا هلهله عروسی باشد. هزار تا عروس و هزار تا داماد دست در دست هم بر باروی ارگ پای­کوبی کنند و « سیب سرخ انار سرخ به دامن عشق بزنند».

خیلی چیزها، خیلی چیزها از ما رفته بود؛ خوشی، اشک، هشیاری و باور که انگار می­خواست چون مرگی تدریجی ذره ذره در جان ما بنشیند... چرا نمی­آمد ... این سنگینی مرگ تا کی می­خواست جغد وای ویرانی از هم گسسته سرزمین من باشد... آه چرا نمی آمد اشک چرا نمی رفت این کابوس... مرگ ... چرا نمی­آمد اشک....

در ماشکست و آوار شد صدها کوچه، هزاران ارگ، هزاران نخل استوار، هزاران چشم...

به هم پیچیده بودیم همه تا شاید این سوز اندکی بیاساید. شاید این مرگ را خفه کنیم. شاید این درد از هرم نفس­هامان بگریزد . شاید....

و درد از ان بیش بود... از ما بیش بود... از زمین بیش بود...از دیوارهای ارگ گذشته بود...پوست نخل ها را، همه صبر کویر را شکسته بود. درد، زلزله بود. از زمین جوشید. شاید – کسی نمی دانست یا از ما _ یا  از ... کسی نمی دانست...مرگ از ما بیش بود؛ در ما شکست و آوار شد.

گریخته بود... به تیر می مانست  و ما از پی­اش مبهوت... جای پایش را نمی توانستیم باور کنیم... بزرگ... وحشتناک...غریب...مرگ...فاجعه...واژه ها از شدت در آب شده بودند و ما مانیدم و بهتی که هرگز این گونه نبود...هیچ وقت که این قدر سنگین باشد و به رنگ مرگ! و او که گریخته بود...

یکی می گفت به ناگهان می ماند یا نه اصلا شبیه خودش نبود. این بار این گهواره آرام و صبور که کودکانش را هر شب با زمزمه زلال کویر و قصه های گرم نخل به خواب می برد...نه اصلا هیچ وقت...نه اصلا هرگز این گونه نبود _ همه می گویند... که بر خویش بلرزد و اشفته چون اسبی بی قرار، سوارش را این گونه بر زمین بزند. گریخته بود؛ وحشت بود شاید در چرتی بی ­گاه عارض جانمان شد. بعد همه زمین را غصه گرفت و ... زمان متوقف شد.

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٢/۱٠/٢٢ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin