بار هستی

اولين بار که <بيگانه آلبرکامو را خواندم، آرزو کردم کاش من هم مانند قهرمان داستان کرخت می شدم و غم و غصه و احساسی نداشتم. کسی که حتی وقتی می شنود مادرش مرده است با بی تفاوتی خاصی از تلف شدن قسمتی از وقتش در تشييع جنازه تاسف می خورد. فقط همين. اما حالا که مثل قهرمان های داستان های بورخس توی يک هزار توی بی در گير کرده ام و راهی حز دور خود گشتنم نيست می فهمم بيگانه بودن اصلا کار آسانی نيست. وقتی که آدم احساس بيگانگی کند هر روز يک پنجره جديد رو به تنهايی بی انتهايش باز می شود. و هر پنجره در پنجره ديگر تکثير يم شود به گونه ای که هيچ نيست حز پنجره های متوالی تنهايی .
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/۱۱ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin