بار هستی

من داشتم با رایانه روی تارهای اینترنت راه میرفتم و تخمه آفتاب گردان و نوشابه غیر الکلی میخوردم(آدامس خرسی هم روش) که یه دفعه یه نفر فوت کرد و پرتم کرد از اسفند ٨٨ اوسط بهمن ٨٩و...

به همین سادگی هم دوباره وارد این خیابان های پرترافیک شدم با دوتا شعر از مجموعه ی "تو جهان را می سازی در یک روز"(درحال چاپ)

 

 

١)

معجزه

 

تو بخواهی

کلمات ام را می­فرستم برایت

صف شیر

صف سهام عدالت

می­فرستم تا بچه­هایت را سرگرم کنند

وقتی داری

راز خیس عشق را به شوهرت می­گویی

 

کلمات شاعر

هر کاری از دست­شان بر­می­آید

مثلاٌ می­توانند

-بی­آنکه دیده شوند -

به عرش بروند

جای فرشته ای گم شده

هزار سال سجده کنند

گوشه­ی چشم تو

جای پوچی هر روزه­ات را بگیرند

پروانه شوند

بپرند از گوشه­ی دو پلک ات

 طرف شالیزار

پایین پاهایت برکه­ای درست کنند

که ماه

شب­هایش را آنجا صبح کند

وماهی­هایش

عشق ممنوعه ی خیال تو باشند

شب­ها دزدکی بیایند

بین تن تو و مردت دیواری بکشند

توی سرت

دو سلول خاکستری بازیگوش شوند

 آفتاب نزده زنگ بزنند به کودکی ات

قرار یک روز سیر سرخوشی را بگذارند

بعد

 آزادی با پای خودش می­آید به خانه ات

سیم ظرفشویی را از دست ات می­گیرد

بوی پیاز داغ را از پیشانی­ات

بعد پروانه­ی چند سطر قبل

دست ات را می­گیرد

می­برد به سوسوی پایکوبی و رنگ

ساق هایت را عریان می­کند

می­سپارد به خنکای آب و رؤیا

کلمات ام

جوانکی می­شوند

که پای پنجره­تان می نشیند

  تا با آرشه ویولون اش

دل از دست رفته­ات را باز گرداند...

می­بینی؟

کلمات شاعر

کار خدا را می­کنند

وقتی

دیگر

خدایی

در کار نباشد...

تایستان 1386

 

 

٢)

کار چشم های توست این جهان

فکر  کنم کار تو باشد

این جهان

با دامن راه راه سرکش

و آرزوی تمام­شدن قالی خسروخانی

و بوسه ای که سواران ایل

از لب دستمال تو می­گیرند

 

کار توست بی­شک

این لا به لای ازدحام دود و سردرگمی

به کناری کشیده­شدن

با لرزش آشنای لب و دستی خیس

زاده شدن لای بال های کبوتری که

ملک زاد و ولد است

 

یا کار تو

که پیش از طلوع آفتاب

راهی تهران می­شوی

و نیم­شب

با رژ لب خسته گی

 از کار بر­می­گردی

بعد جهان را می­سازی

در یک روز

و خماری شب نر

جهان ات را می­شکند

فردا اما

 جهان دیگری

در چشم­هایت ساخته ­می­شود

جهان با دو گیس بافته­شده­اش

رها شده بر دو گونه ی ­اناری

که برای باریدن شادی

نماز دف بپا می­کند...

 


کار توست این جهان

که به بوی خاک باران خورده

دل اش را کشیده لب پنجره

کوچه را گرفته زیر بال و پر شعر

و زندان­اش خالی

 قاب عکس خورشید را می خرد

برای سلول­های انفرادی ...

خورشید

با دامن راه راه و

 جای بوسه های خشک شده

بر صورت خاطرات اش

 

بی­شک

کار چشم­های توست

این­ جهان ...

زمستان 1381

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin