بار هستی

شب را غوکی بزرگ به دهان گرفته است

سوت میزند و ایستاده است که ما رد شویم

آهسته و مردد از کنار گوش زمین

(که گنگ و اسیمه خواب هفت دریا را میبیند)

از غوک پارا فراتر گذاشته

نشانی سکوت را میپرسم

ونشانی ماهی تنهایی

که پارسال اردیبهشت همخانه اش بود

که گنگ و سراسیمه

گرفتار خواب دریایش شده است

می گوید و پک محکمی به شب میزند

میگذریم

شب را نشسته ایم وباران را بومی تنها در آغوش گرفته است

........................................

گنگ و آسیمه

دریایش را

سر چاراه ایستاده است و

دریایش را فال میگیرد

 

دو تا ستاره طلب کردم و یک استکان چای

روی میز چوبی

شب ایستاده بود و

داشت رد چشمهایش را از کف قهوه خانه جارو میکرد

گذشتیم

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٧ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

بايد بخوانم امشب

آواز ناشناسی ،

                     گويا

مثل پرنده ای حيرت زده

در گنبد کبود خيالم ،

                  می چرخد

گويا سه تار مرموزی ،

                         زير گريز پنجه ی  پرزوری

از دور دست خاطره ،

                        در باد

می نالد

پايی فرار می کند از من شتابناک

پايی ، سبک ، می آيد

چيزی شکفته ،

                   شايد ،

چيزی شکسته ،  در من ،

                         می دانم

جريان ناشناسی ،

                رازی ،

                      آوازی ...

بايد بخوانم امشب ،

می خوانم .

منوچهر آتشی

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٦ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

تو مثل لاله ی پيش از طلوع دامنه ها

که سر به صخره گذارد

غريبی و پاکی

 ترا  ز وحشت توفان 

 به سينه می فشرم

عجب سعادت غمناکی !

منوچهر آتشی

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٦ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin