بار هستی

یا حق

امروز توی دفتر یکی از همکارا با یه پرونده جالب برخورد کردم:موضوع این بود که دو تا برادر اهل گیلان یه اسم داشتند؛هردو اسماعیل زبده  فرزند محمد  و همین موضوع سوژه پرونده بود به این صورت که یکی از اسماعیل ها ساکن تهران و کاسب و اون یکی ساکن گیلان و کشاورز بود. پس از مرگ دومی ورثه ادعای مالکیت سه دنگ از یک ملک چند هکتاری که در محدوده شهر قرار گرفته بود(متری ۲۰۰۰۰۰ تومان)رو کردند که با مراجعه به هیات تقسیم اراضی با استفاده از تشابه اسم و فامیل و... تونستند سند مالکیت گرفته واونو بفروش برسونن و.... 

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۸ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

شیطان خانه اش را فروخته بود . بهمن ماه دو سال قبل بود ساعت ۱۱ شب .من و زنم نشسته بودیم همینجوری بر و بر  همدیگر را نگاه می کردیم و بعضی وقت ها هم مسابقه نگه داشتن پلک با هم میدادیم.از هوا آمد گویا یا از توی ته مانده های قهوه من یا خرده های قبض مبایل زنم که نتوانسته بود از چنگ من جان سالم بدر ببرد.آمد و نشست بغل دست زنم...((نه خیال بد نکنید من خیلی هم غیرتی ام اما بد نیست بدانید که شیطان اش مثل اغلب اوقات زن بود . پیرزن)).

اولش این ذهن من بود که تکان خورد (مثل لوستر و موهای شلال زنم که نور را خوب میرقصانند هرچند که از نظر نوع رقص هیچ کدام مثل هم نبودند).تکانی خورد و سوت کشید.خودش را چسبانده بود به پس کله ام با یک درد شدید . انگار که با یک قندان نیمه سنگین زنم زده باشه پس کله ام.نه منیرزن را دیدم و نه خانمم اما ذهن هایمان به ما خبر دادند که یک کهمان داریم یک مهمان ناخوانده....

....ادامه دارد.......

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/۸ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٦ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin