بار هستی

ياحق

من همچون لنگر پير بندری دورافتاده تنهايم... 
بادا که بادی بيايد دامنه اين تنهايی سترگ را شايد بهم بريزد....
بادا که مرگی بيايد....
نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۸ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

ياحق

:توی دامنت چی داری دختر؟

ـدوتا سيب گندم دارم اقا.اغشته به درد و انتظار.

توی موهات چی پنهون کردی دختر؟

دوتا فانوس دارم آقا که از خجالت اين شب گند نميتونن دربيان .

توی چشمات.پشت اون هزار حرفی که ميگفتی منتظرن روز بشه...

دوتا مردن آقا. نشستن تا يکی  بياد بنداشونو باز بکنه.

توی دلت چی داری دختر که سرخيش زده بيرون داره دل آسمونو ميسوزونه؟توی دلت چی داری که هنوز کوزه ات پر آب پر اميد جا خوش کرده رو سرت...

يه کتاب آقا توش پر حرفای سرخ پر واژه ها ی سياه پر رنگای سبز پر...

...............

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۳ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

ياحق
چار تا ديوار کشيدی شد يه خونه.
يه در و يه پنجره حالا گيرم گذاشتی يا نه.
تو يه خونه داری.يه خونه مال خودت...مال خودت؟!!!
 
نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۱ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

ياحق

توی پیراهن تو کی زندگی ميکنه؟

اگه يه روز احساس کنی اينی رو که تو لباسای تو جا خوش کرده نميشناسی چه حسی بهت دست ميده؟

ميری جلو آينه خيره ميشی بهش...زل ميزنی به تصويری که جلوت وايستاده...

يه تصوير ناشناس داره توی آينه ميرقصه.غريبه اس ناشناستر از هر تصويری که تا حالا ديدی....

<<خودمم.منم من اينی که تو پوستم تو لباسام تو آينه توی...جاخوش کرده منم>>

صدام که خاموش ميشه يه نفر ته صدامو ميگیره کشش ميده...:<<خود يعنی چی>>

خود از چی تشکيل ميشه ؟

از هزار پراکندگی که با هزار خيال با هزار وهم با هزار ....آميخته شده؟يا....

ياحق

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/٢۱ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

ياحق

۱ـ يه گله گوسفندو تصور بکنين:همشون ازادن دارن واسه خودشون ميچرن.از اون طرف قصاب داره يکی يکی ازشون ميکشه اما اونا از جاشون جم نميخورن.

۲ـ اگه يه خر وقتی از يه جايی رد ميشه پاش اتفاقی بره تو يه چاله دفعه ديگه محاله از اونجا رد بشه.

۳ـحالا شما بگين خر خرتره<<ببخشيد گوسفندتره>>ياگوسفند؟
نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱٥ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

ياحق

سر ان ندارد امشب...

رو به غروب کوه را زوزه مکشد
رو به سپيده خدا را زوزه ميکشد
خون کدامتان را خورده است اين گرگ هار که اينگونه پايکوبی ميکند؟

******

رلستی يک سوال:خر احمقتر است يا گوسفند؟
نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱۱ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

استوارتر شبی

که خورشيديش در ميانه باشد

نه ماهی پرشکسته/گنديده در مردار مرداب

اسمانش قرق زهره و کيوان و

زمينش

مست تيشترو فرودين

استوارتر شبی ميخواهم که تو در ميانه باشی و

ديگر هيچ

ياحق

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۸ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

سر ان ندارد امشب که برايد افتابی
 چه خيالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

کی ازين کابوس برگيرد نقاب  

از خواب برميخيزی <فرض که خوابی باشد>منتظری که نباشد اما هنوز.....

 

   

نوشته شده در ۱۳۸٤/۸/۱ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin