بار هستی

سلام

نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد

بختم ار يار شود رختم از اينجا ببرد

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/٦ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/٦ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

بايد از رود گذشت

بايد از رود اگر چند گل الود گذشت

اتش را ديدم.میسوخت زخمی و فريادی شعله ور بود

پنداشتم خداست .کفشهايم را دراوردم.داخل وادی مقدسطوی شده بودم انگار.

چشمانم کور شده بود انگار.می ديدم درختی ميسوزد اما خدا را نديدم

پيش رفتم.درختی ميسوخت...ناله ای ميامد...

پيشتر رفتم...مردی بر صليب شعله ور بود.

يا حق 

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٠/٦ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin