بار هستی

جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است/ هزار بار من اين نکته کرده ام تحقيق
همیشه برام سوال بود که چرا حافظ بجای <<هیچ بر هیچ >>چرانگفت هیچ با هیچ یا یک چیز دیگه ........................................وتنها بعد از اون شب برفی بود که فهمیدم:


این خانه از پایبست ویران است.و واقعا جمله هیچ بر هیچ است...هیچ روی هیچ روی هیچ روی هیچ..........................................


نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٢٢ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

...حاج اقا انلاين با سه سرفه پياپي ورودش را اعلام ميکندوسپس با يک صلوات امادگي اش را برای خواندن صيغه عقد به حاضرين می فهماند.

. حاضرين عبارتند از:پری- پروا -بانوی هستی -خرمگس -خيزران- کلکين۵۷ -نويسنده -مرجان و.....
پری پروا وبانو یک پارچه سفید را گرفتند رو سر عروس وداماد.(توی دستهای بانو به جای کله قند دو تا موس زوار در رفته است.)
حاج اقا با چرخاندن حروف غلیظ عربی توی حلقش ودر اوردن اداهای اخوندی رو به عروس خانم میکند و میگوید:وبلیزه ءمکرمهء انلاینه خانم شادی وبلاگ پور ایا وکیلم شما را به اشتراک دایمی وهمیشه انلاین وبلگ بردیا۲۰۰۳با صداق معلوم :دو عدد موس دسته دوم و یک دستگاه رایانه پنتیم۴ و... دراورم ؟ایا وکیلم؟

-حاضران:عروس رفته کارت بخره
حاج اقا:برای بار دوم عرض میکنم ایا وکیلم شما را با صداق معلومهء ذکر شده به اشتراک دایمی وانلاین وبلاگ بردیا دراورم؟ایا وکیلم؟
-عروس رفته مودمشو تعمیر کنه. انشا اللله مودمشان درست شود . عروس خانم ایا وکیلم؟
شادی:با اجازه مدیران وبلاگ و سازندگان پرشینبلاگ
وکلثوم افلاین بانوی هستی و بقیه بر بچ بع.....ل..له.

{در اینزمان حاضران برای خوشبختی دوزوج شاید جوان کل میکشندوهمزمان با انها پروالاگ خانم با سابیدن دوتا موس به هم دعا میکند تا این زوجلاگ سفیدبخت شوند}
وبه این ترتیب اولین ازدواج وبلاگی یاهمان (وبزواج)شکل میگیرد.......


ما هم به نوبه خود این ازدواج را به این زوجلاگ تبریک میگوییم.


نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/۱٢ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

اولين بار که <بيگانه آلبرکامو را خواندم، آرزو کردم کاش من هم مانند قهرمان داستان کرخت می شدم و غم و غصه و احساسی نداشتم. کسی که حتی وقتی می شنود مادرش مرده است با بی تفاوتی خاصی از تلف شدن قسمتی از وقتش در تشييع جنازه تاسف می خورد. فقط همين. اما حالا که مثل قهرمان های داستان های بورخس توی يک هزار توی بی در گير کرده ام و راهی حز دور خود گشتنم نيست می فهمم بيگانه بودن اصلا کار آسانی نيست. وقتی که آدم احساس بيگانگی کند هر روز يک پنجره جديد رو به تنهايی بی انتهايش باز می شود. و هر پنجره در پنجره ديگر تکثير يم شود به گونه ای که هيچ نيست حز پنجره های متوالی تنهايی .
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/۱۱ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

روزی به بار خواهد نشست همه نطفه های تنهايی. روزی که هر ذره از خاک برادرانی شوند که ديگر ترا با مترسک اشتباه نگيرند و به نشانه احترام کلاه از سرت نگيرند.....................................روزی که حتااب باد هم به احترام روح خموده تو شق و رق بايستند.روزی که هر ستاره امان نامه ای شود برای نماينده های امضا کننده وهرسنگ صابونی برای شستن خرابکاری خرمگسها...........................................................................................روزی که سگها قلاده هاشان را به نشان همبستگی با تو ميجوند........روزی که خرمگسها اخته شوند....
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/۱٠ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

بلند شوtishtar.بلند شو و اينبار زنده تر از هميشه ببار.چندانکه تمام اين ويروسهای هرجايی به مرگ التماس کنند.ببار تیشتر ببار.حتیاگر خون باشد.................................<
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/۸ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

...تاسنگ را که از بالای کوه ول کرد دويدبه طرف پايين کوه بيچهره انقدر عجله کرد که نزديک بوداز کوه پرت شود پايين<اه اه چقدر مسخره...تازه اگه پرت هم ميشد مرگ کجا بود> به هر حال بگذريم....اقای سيزيف وقتی به پايين قله رسيد/شوکه شد.چون ازانجا که ايشان به تازگی مليت ايرانی را پذيرفته بودند ازبالا فرمانی بدين مضمون رسيد:<<نظر به اينکه اقای سيزيف شهرت ايرانيمردی متعهدومعتقدبه تمامی ارزشها بوده که از ا لطاف غيبی برخوردار شدهوازاب ظلمات تناول نمودند وبه جاودانگی دست يافتند لذا لازم است جهت سرگرمی ونيز صواب بيشتر ايشان هردفعه بر ارتفاع کوه افزوده گردد.........امضا:رياست بنياد زمينه سازان بهشت و جاودانگی.
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٦ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

...اقای<<الف>>ازميونماشيناکه ردشد چشمش خورد به يه ژيان وناخوداگاه به ياد اين جمله افتاد که باجناق فاميل نميشه و ژيان ماشين.پيش خودش فکر کرد:چرامنخودم باجناقن رو پيدا نکنم تاديگه ازين دردسرا نداشته باشم..... ۰۰۰۰۰۰۰۰۰
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٥ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

همه ماجرا ازاونجاشدوع شد که اقای <<الف>>دل رو به دريا زد و میون دوتا ماشین که درست وسط خیابون پارک شده بودن رد شد.شاید بپرسین رد شدن از وسط دوتاماشین چه ربطی داره به باجناق..............................................................................................بقیه داستان فردا...یاحق.
نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٤ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

ما هيچ نرفته تنها شديم که خويش تنهايی
در ما زاده می شد
هر روز بیشتر از روز پیش
ما هیچ نرفته
گذشتیم رفیق
از میان تاریک روشن عمر
و دیرگاهی است که در پاشویه دریغ
جا مانده ایم.

نوشته شده در ۱۳۸٢/۳/٤ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin