بار هستی

وصیت نامه

مثل یک انبار قدیمی پراز خرت و پرت می تواند باشد.وسطش خیلی چیز هایی که توی زندگی ما حالا حکم کیمیا را دارد گم شده.خیلی چیزها را هم خودمان خواسته ایم/میخواهیم گم کنیم.

راوی می گوید: من خیلی وقت ها از این حقیقت وحشت کرده ام/میکنم که اگر قرار باشد بین کور نشدن یک کودک و از دست دادن شغلم یکی را انتخاب کنم،...

یا وحشتناکتر: اگر قرار باشد بین مردنیک نفر در یک جای جهان با صفر شدن حساب بانکی خودم...

یا...

من میگویم:سه سال پیش بود.درست همان زمان که تو و سونیا تازه از آلمان برگشته بودید تا به قول راوی پیچیده شدن عشقه را دور یک گیاه خودروی یک زمانی استوار حالا تکیده با چشم خودتان ببینید. و به قول سونیا" پدر حالا بیش از هر زمان دیگری به مراقبت نیاز دارد".

و به قول ذهن فرو خورده ی تو: مرتیکه دوباره دیوانگی اش گل کرده پتراتش از نوشته هایش بیرون زده،حالا خر خودش را گرفته...

می دانی شک در نوشتن بدتر است از شک در گفتن.حالا که دارم مینویسم، ذهن تو جلوی چشمهایم راه می رود...میترسمهیچکدام از اینها را باور نکنی،بعد بی آنکه ناشرم بفهمدفهمه را شبانه ببلعی و رویش یک بطری کنیاک.اما من مینویسم.به قول راوی اگر واقع شدن این چیز همان حقیقت تکه تکه شده باشد که خودش میداند چگونه راهش را پیدا کند وگرنه همان بهتر که مزه ی کنیاک تو شود.

سه سال پیش بود. بعد از اینکه از شر قرص ها خلاص میشدم، بعد که مطمئن میشدم تو و شوهرت خوابیده اید، روی مجلات سال 1347 تا1357 کار میکردم.درست شب 17شهریور بود و من هم شانسی رسیده بودم به اطلاعات 20شهریور 1357.همه جای روزنامه پر بود از عکسها و اعلامیه ها و خبر های ریز و درشت راجع به هیاهو...من اما به قول راوی"به دنبال رد پای گم شدگی بودم وسط خرت و پرت ها"یک جای روزنامه نوشته بود"جنون شوهر زن با بال های آبی رنگ" بعد زیرش با خط ریزتری نوشته شده بود:"شوهر زنی که یک هفته قبل به ناگهان صاحب یک جفت بال آبی رنگ شده بود همسرش را کشت.به گذارش خبرنگار حوادث وی تمام دیروز را به دنبال قیچی گشت ولی پیدا نکرد،بعد مجبور شد بال های زن بیچاره را به آتش بکشد...جسد زن در قطعه ی فاحشه ها دفن شد."

می بینی موضوع به این مهمی وسط بلبشوی آن موقع ها گم شد. به همین راحتی.چه بسا این زن فرشته ای بود که آمده بود چیزی را هشدار بدهد یا از حادثه ای در آینده خبر بدهد... یا اگر همین زن حامله میشد لا اقل بچه اش میتوانست کاری کند برای مردم حالا چطورش را نمی دانم...

میبینی یک انبار قدیمی پر از خرت و پرت

سه سال پیش بود _ چیزهای مهم تری هست که باید بگویم ... تاریخ از این چیزها زیاد داردآدم بیکار می خواهد آنها را برای سرگرمی مردم بازگو کند...

یک چیز مهم دیگر که ... مربوط به خود سونیا میشود... راجع به درست شدنش...چگونگی درست شدنش.مطمئنم داستانی مثل همه ی داستان های دیگر راجع به عشق بین من و مادرش و ازدواج و ...برایت سرهم کرده که همه اش دروغ است.یعنی حقیقت نیست.شاید واقعیت... نه واقعیت هم نیست.

حقیقت اش این است که:درست 24 سالم بود. تولد 24سالگی ام را در باشگاه فریال امیر آباد گرفته بودیم.با چند تا از بچه های حزب و سه چهار شاعر و نویسنده ی دربدر.ساعت که از 2 گذشت همه ی ما را بازور انداختند بیرون و در باشگاه را بستند.همان شب بود ... بله... من از سر مستی بالا آوردم...روز19شهریور57 .درست روبروی آینه بعد از در دستشویی روی دیوار همین خانه ای که حالا تویش نشسته ایم...

از دهانم اما به جای غذاهای حضم نشده یک پرنده آمد بیرون.پرنده خورد به دیوار بعد افتاد زمین و دور خودش پیله تنید و بعد از یکی دو سال همین سونیا که میبینی به شکل دختری 7ساله از توی پیله آمد بیرون.

می دانم باور کردنش سخت است اما من هیچوقت زن نداشتم و هیچ وقت هم با هیچ زنی در هیچ جایی حتی  به قول راوی در ذهن فروید هم نخوابیده ام.

شاید فکر کنید من این اراجیف را سرهم کرده ام تا مثلا سونیا را از ارث محروم کنم. یا مثلا پارسال هم گفته بودم: من در یک سال و دو ماهی که زندانی بودم حتی یکبار هم مرخصی نیامدم و در تمام این مدت مادرت همخوابه ی پرویز مسعودی بوده...از شهریور56 تا روزی که فرشته قنداقه ات را دم در زندان قصر گذاشت توی بغلم...

بعد هم آن مسئله ی DNA و آن مزخرفات.

اینها هم مهم نیستند لا اقل تو که خوب میدانی سونیا جان من هیچ دلبستگی به مال و منال دنیا ندارم. تازه همه ی داراییم که همین خانه و باغ شهریار و دفتر مرزداران باشد قبلا کرده ام به نام تو پس...

بگذریم... سه سال پیش که تو شاهین از آلمان برگشتید،یعنی دو ماه قبل از آمدنتان...من همه ی زندگی ام را تاق زده ام حالا با چی اش را عرض میکنم:

چند بار دیگر هم این اتفاق افتاده بود...ولی برعکسش.یک جورهایی همه چیز همیشه به نفع من تمام میشد.مثلا یکبار که انتخاب بین میوه های باغ شهریار و زندگی دختر همسایه بود نتوانستم از پولی که میتوانست از فروش میوه ها به دست بیاید و صرف تحصیل شما را تو آن دیار غربت بدهد بگذرم...

همیشه فکر میکردم این یک اتفاق ذهنی است و بازی ای است که بیشتر بعد از دود کردن تریاک و نعشگی بعضی وقتها هم وقت خماری شروع میشه و همه اش هم همین جا توی ذهن من دفن میشود.

یک بار دیگر هم زدم آن بار بین بورسیه ی دانشگاه تو بود و آتش گرفتن خانه ی شخصی در خیابان هفتم.میدانی پیش خودم گفتم خانهی کسی که نمیشناسم مهم تر است یا آینده ی تنها دخترم... ازش پرسیدم... گفتم اگر خودت بودی ؟!

زل زد به چشمهام و گفت ما که بازی نمی کنیم ما فقط بازیگرها و موضوع را انتخاب میکنیم...

تا اینکه سه سال پیش... از قبل هم تصمیمم را گرفته بودم و بلافاصله بعد از اینکه حرفش را پیش کشید روی هوا زدم... موضوع بین مردن من بود با هر چیزی که خودم انتخاب کنم. بعد وقتی که تعجب من را دید گفت این آخرین انتخابت است. ما برای همه ی کسانی که اخرین انتخابشان است این حق را قایل میشویم.من هم آزادی زندانی های شهر را گذاشتم جلویش او هم جشم بسته قبول کرد.

فکر کردم کاش جاودانگی،بهشتی چیزی را میگداشتم که با چشم غره اش فکرم را قورت داده ام.

بعدش لبخند ترسناکی بهم زد و گفت غصه نخور تا آزادی آخرین زندانی زنده می مانی قمارباز و صدای قهقهه اش اتاق را پر کرد...

حالا هم که روزنامه ی عصر نوشته فردا پرویز مسعودی آخرین زندانی شهر آزاد میشود...

                                          

 

                                                                داود خان احمدی

                                                                   تهران-١٣٨٨

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

من داشتم با رایانه روی تارهای اینترنت راه میرفتم و تخمه آفتاب گردان و نوشابه غیر الکلی میخوردم(آدامس خرسی هم روش) که یه دفعه یه نفر فوت کرد و پرتم کرد از اسفند ٨٨ اوسط بهمن ٨٩و...

به همین سادگی هم دوباره وارد این خیابان های پرترافیک شدم با دوتا شعر از مجموعه ی "تو جهان را می سازی در یک روز"(درحال چاپ)

 

 

١)

معجزه

 

تو بخواهی

کلمات ام را می­فرستم برایت

صف شیر

صف سهام عدالت

می­فرستم تا بچه­هایت را سرگرم کنند

وقتی داری

راز خیس عشق را به شوهرت می­گویی

 

کلمات شاعر

هر کاری از دست­شان بر­می­آید

مثلاٌ می­توانند

-بی­آنکه دیده شوند -

به عرش بروند

جای فرشته ای گم شده

هزار سال سجده کنند

گوشه­ی چشم تو

جای پوچی هر روزه­ات را بگیرند

پروانه شوند

بپرند از گوشه­ی دو پلک ات

 طرف شالیزار

پایین پاهایت برکه­ای درست کنند

که ماه

شب­هایش را آنجا صبح کند

وماهی­هایش

عشق ممنوعه ی خیال تو باشند

شب­ها دزدکی بیایند

بین تن تو و مردت دیواری بکشند

توی سرت

دو سلول خاکستری بازیگوش شوند

 آفتاب نزده زنگ بزنند به کودکی ات

قرار یک روز سیر سرخوشی را بگذارند

بعد

 آزادی با پای خودش می­آید به خانه ات

سیم ظرفشویی را از دست ات می­گیرد

بوی پیاز داغ را از پیشانی­ات

بعد پروانه­ی چند سطر قبل

دست ات را می­گیرد

می­برد به سوسوی پایکوبی و رنگ

ساق هایت را عریان می­کند

می­سپارد به خنکای آب و رؤیا

کلمات ام

جوانکی می­شوند

که پای پنجره­تان می نشیند

  تا با آرشه ویولون اش

دل از دست رفته­ات را باز گرداند...

می­بینی؟

کلمات شاعر

کار خدا را می­کنند

وقتی

دیگر

خدایی

در کار نباشد...

تایستان 1386

 

 

٢)

کار چشم های توست این جهان

فکر  کنم کار تو باشد

این جهان

با دامن راه راه سرکش

و آرزوی تمام­شدن قالی خسروخانی

و بوسه ای که سواران ایل

از لب دستمال تو می­گیرند

 

کار توست بی­شک

این لا به لای ازدحام دود و سردرگمی

به کناری کشیده­شدن

با لرزش آشنای لب و دستی خیس

زاده شدن لای بال های کبوتری که

ملک زاد و ولد است

 

یا کار تو

که پیش از طلوع آفتاب

راهی تهران می­شوی

و نیم­شب

با رژ لب خسته گی

 از کار بر­می­گردی

بعد جهان را می­سازی

در یک روز

و خماری شب نر

جهان ات را می­شکند

فردا اما

 جهان دیگری

در چشم­هایت ساخته ­می­شود

جهان با دو گیس بافته­شده­اش

رها شده بر دو گونه ی ­اناری

که برای باریدن شادی

نماز دف بپا می­کند...

 


کار توست این جهان

که به بوی خاک باران خورده

دل اش را کشیده لب پنجره

کوچه را گرفته زیر بال و پر شعر

و زندان­اش خالی

 قاب عکس خورشید را می خرد

برای سلول­های انفرادی ...

خورشید

با دامن راه راه و

 جای بوسه های خشک شده

بر صورت خاطرات اش

 

بی­شک

کار چشم­های توست

این­ جهان ...

زمستان 1381

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

در اعتراض به بهاری که دیمی راهش را گرفته به سال زمستان تلخ (از خاطرات یک روزنامه فروش)...

باد میدانست

که یاد تو از پنجره دوستی گریخته است

حوالی میدان ونک

که بهانه عطری را بگیرد

از رنگ لبهای بهار

روی تن خیابان های آخر اسفند 

که داد نداری را روی روزنامه

روی دست من روزنامه فروش

پهن کرده است

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

شخصیت ها:

1_ کودک1 حدود 10ساله

2_ کودک2 حدود 9تا ده ساله هردو با لباسهای کهنه

صحنه: کوچه ای باریک و قدیمی در جنوب شهر. دو تا کودک دارند با هم بازی میکنند.وسایل بازیشان هم چند تیکه آجر سوراخی، تیوپ موتور،و یک دوچرخه زوار دررفته... 

کودک اول:(درحالی که سرش گرم بازی با تیوپ موتور است، بدون اینکه به کودک دوم نگاه کند): ج ن د ه یعنی چی؟

کودک دوم:نمیدونم

 کودک اول:یعنی میتونه مثل توپ چل تیکه به دیوار بخوره و برگرده تو دستات؟

کودک دوم:نمیدونم

کودک اول: یه جور گیاهه نه؟

کودک دوم:نمیدونم

کودک اول: دیروز بابام یه دونشونو تو باغچه مون کاشته. چشاش مثل مامانم بود (بعد دستش را توی دماقش فرو میکند، یک دور میچرخواند،دستش را پنهان میکند پشت سرش. بعد با دست دیگرش یک تکه ابر از آسمان میکند...انگار که ابر را همین الان از چاله سرویس درآورده باشند):اه اینم که پر دود و روغن سوخته س(بعد شوتش میکند طرف دیوار)

کودک دوم: هی!سر کوچه رو نیگا اون مامان تو نیستش که داره سوار ماشین قرمزه میشه؟

کودک اول ( انگار متوجه چیزی نشده جستی میزند و میرود بالای دیوار یکی از خانه ها دست دستش را دراز میکند که دوباره یک تکه از ابرها را بکند که دستش نمیرسد...روبه کودک دوم)اون چوبو بهم میدی؟

کودک دوم:(همینطور که دارد چوب را میگذارد توی دست کودک اول):من مطمئنم که اون مامانت بود. با اینکه یه لباس خاک و خلی پوشیده بود اما...(انگار که متوجه چیز عجیب و شوک آوری شده باشد)عوضی این دیگه چیه؟از کجا آوردیش؟خوبه بهت اعتماد کردم و کلیدشو بهت دادم، تو باید..

کودک اول(مثل آدمای برق گرفته تکه ی را پرت یکند به طرف آسمان ): بابا به خدا مال خودمه. باور نمیکنی از این ابرا بپرس(با چوب محکم میکوبد به شکم ابرهای سیاه)

کودک دوم (بی هیچ حالت خاصی):خر خودتی.مگه با این دودا که دهن و چشم و گوش ابرا رو گرفته میتونن چیزی رو ببینن یا بشنون  ...

کودک اول(درحالی که با جوب دارد ابرها را هم میزند و صورتش ناپیداست):تو مطمئنی مامانی که سوار.. ماشین...ماشین قرمز...زه شده بود.... چشماش این رنگی بود؟(یک تکه از ابر سیاه را میگیرد جلوی کودک دوم)

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٥ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

این همان آوازی است

که خواهرم میخواند

نطفه ای که پهن میشود

رو به خورشید

 

خورشید تابوت روانی است

که نعش شبی هزارساله

را به دوش میکشد

رو به آیینه تاریک فرودین

 

فروردین مه ای است که در خیابان

پیش پای نعش کش ترمز میکند

به نشانی معبر تلخ

حوالی شاعر این سطرها

که راهش کج شده

به سوی ناپیدایی حس زن رو به آینه

آینه پیشکش نامت ای زن آواز!

 

در چشمه

پس از این کلمات

شاعری خانه به دوش

به دنبال تن تو میگردد

تن تو اجاق خاموش

تن تو آوازی است که

نعش شبی هزار ساله را

به دوش میکشد

به نشانی معبر مرگ

این سطرها پیشکش تن تو

ای زن فروردین!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

 

این ماجرا که در پایین مینویسم ماجرای من و حامد و جن خانه ام است . که شاید اول باورش برایتان سخت باشد... اما فقط سخت است، نه غیر قابل باور

با اینکه دومین باری بود که ازش میخواستم آدم شود. اما برایم نوشت که نمیتواند. نتوانستنش اما میدانستم که مثل ننوشتن لایحه موکل معاضدتی نمیمانست. حامد میگفت اینها اصلا همینجوری هستند یعنی اینجا که می آیند نمی توانند چیزی با خودشان بیاورند. حتی  لباسی که بپوشند و بیایند وسط ما بنشینند و سیگارشان را دود کنند.اینها آدم نمیشوند، اینها مال جای دیگرند، شاید مال بعد چهارم و این چیزها.اما برای من سخت است که باور کنم موجودی که شیر آب را بازمیکند،نصف شب هوس نیمرو کرده، گاز را روشن میکند، روی سفیدیهای پرده بته جقه میکشد وبعد با زغال یکی از شعرهای نگفته ی حامد را روی دیوار مینویسد و من مجبور میشوم تا صبح دیوارها را تمیز کنم...این موجود نتواند لباس بپوشد...نتواند آدم شود.

حتی اینکه حامد به کتاب خودش و هفت کتاب مقدس دیگر قسم میخورد که این موجود زن است و لباسش هم همان ترسی است که وادارش میکند روی سقف یا دستگیره دربماند و نیاید قاطی ما شود اما من مطمئنم... دهانم را میشویم و به همان کتابهایی که حامد قسم خورد هم قسم میخورم که مرد است. دلیل هم دارم: اگر زن است پس این رد رژلب روی گونه هایش که شکل دوتا لب نیم تمام یک زن گرم مثلا جنوبی است چی؟ این ادکلون زنانه که قاطی عطر حرمی همیشگی اش شده چی؟ و خیلی دلایل دیگر...اما حامد زیر بار نمیرود و دلیل میاورد که: ببین راجع به این رژلب های آلبالویی روی صورت من چه میتوانی بگویی؟ یا درباره این شعرها که روی متکایم نوشته شده اند و لحن زنانه شان اظهر من الشمس است.اصلا انگار که آنها هم فروغی دارند برای خودشان که شاید خانه تو ظهیر الدوله اش باشد...  

اما هرچی بود جن من بود که هروقت تنها از ترمینال یا فرودگاه برمیگشتم،پیش از آمدن حامد، میامد لخت بغل ما مینشست. بغل  بغل ما که نه، روی سقف بعضی وقتها. روی دستگیره در یا خیلی که میخواست به حامد حال بدهد،از توی آینه میآمد. آنهم قبلش کلی با انداختن گلها و گلدانها و قاب عکسها خودی نشان میداد...

 

 

  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

زن خانه به دوشی بود

در چشمهای مردی

که این روزها از دل شب رد میشود

تنش را به آتش میکشد

و خاک می وزاند از

سمت و سوی نگاهش

                   زن خاموشی بود

دستش را دراز میکرد

به سودای بیتابی و

دل سیر دست گرفتن

 به آتیش دل مرد

و بهار در پیراهنش یخ میزد

                 زن پیراهن هماغوشی بود

وقتی دستش پای دل سپردن خیال

به هرازگاه عاشق شدن

خوابش میبرد

...پوشاندن بهار از چشمان نخ نمای زن....

و خانه اش کفشی که کوهنوردی مرده

بر درخت زمستان بیاویزد

                    زن فراموشی بود

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

 

 

دستش لحظات بوسه بود

انگار آمده باشد

حسرت عشق را

در دلت شانه کند

                   خیس

در امتداد تپش قلبی

که پای پاشویه عشق

خوابش برده باشد

                      خیس

در امتداد مورمور تنت

                           نفس

                                 نفس

                                      نفس

لبش لحظات تراوش بود

تاریکی را میکشید

             به پچ پچ و

لب پر زدن تن بر کناره خیس

 

و تنش لحظات موج

            بر کناره موج

آمده بود انگار

با خانه کردنش

در تاریکی

در نفس

       نفس

          نفس 

            خیس

دلی را

با زغال چندین ساله خاموشش

                              آتش بزند

تنش هویدایی چشم مرد بود

به نوزایی هر روز و

                       عطش

نشستن در ایوان تماشا

در ایوان مرده خیس

لبش لحظات آب بود

با بویناکی گناهی گاه به گاه

                 لذت ناب                                    

                                                    زمستان٨٨

                 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

ایستادن پشت در بسته با صدای گوش خراش کباده شاید یک وحی بود. وحی در این متن یعنی  توهمی که بعد از خوردن شلغم و کشیدن مگنا6خط به نویسنده دست میدهد. که حشره بیفتد به تنبانت  که ببینی بعد این چه میشود. خوبی اینجور وحی ها این است که آدم را وادار نمیکنند که یکراست بروی سر میدان ولی عصر و برای رهگذرانی که آنها هم شاید از همان حشره توی تنبانشان دارند سخنرانی بکنی. و دیگر انکه لازم نیست چیزی به هر عنوانی از خودت بنویسی.

ایستادن پشت در زورخانه برای این است شاید که ببینی مورچه ها آیا وقتی که کباده میزنند تبدیل به سوسک میشوند یا....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٧ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

صدای تو هم انگار پیش پای من رفته است بقالی سیگار بخرد. لابد مثل همیشه مگنا ۶خط.در زدم کسی دلت را باز نکرد. دلت زورخانه متروکی شده است این روزها که تویش فقط موریانه ها کباده میزنند. دل من هم دست کمی از دل تو ندارد. این هم که میبینی گاهی ، سالی به عادت سالیان انار و مگنای ۶خط میاید سراغ این زورخانه متروک، برای پیشگیری از مرض است فقط.

مینشینم پای افق، پای سالیان نیامده و افسوس سالیان رفته ام را لای پک های سیگار سق میزنم...

دوباره در میزنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٦ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

زنگ میزنم به کلمه، گوشی را بر نمیدارد به بوم و سه پایه و ... به تو زنگ میزنم.

چایی سه روزه را از فلاکس میریزم توی نعلبکی. کاسه رنگ را سر میکشم شاید دریا شوم. تا سیگار مگنا ۶خطم را بتوانم بی انکه خیس کنم بکشم .

دود غلیظی اسمان دریا را گرفته است... کلمه زنگ میزند و نمیبینم، توی گوشی فوت میکند و پرت میشوم پای ویلای آقای پیشاوری. بر میگردم دوباره. سه پایه قلم مو و ...

تو زنگ زدی توی دودها صدایت گم شد....

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۱ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |

چشم جهان حالا دیر وقتی بود که باز مانده بود، نگران شبنم و شاید هم بهار.

                                                    

تو نیامدی. دل پسرک تکه تکه ریخت توی چشم جهان... پسرک شاید داشت روی سر جهان میپرید یا لااقل آویزان شده بود از بیضه جهان که آن اتفاق افتاد. ولی به هر حال هرچی که بود،چشم آن بدبخت کور شد.

 

شاید هم من که مثل خیلی های دیگر خیلی چیزها را نمی دانم و خیلی جاها هم عمدا یا سهوا اشتباه میکنم، اینطور فکر کردم که کور شده جهان. حال آنکه بعد از اینکه من و پسرک از آنجا رفتیم بردندش مریضخانه و چشمش را باندپیچی کردند. مثل دست دل پسرک. پسرک سرگردان و جهان خسته و زخم خورده. پسرک کفشهایش را میکشد طرف جهان.شاید بخاطر اینکه مقداری از ناراحتیش کم کند. جهان کورمال کورمال بند لنگه راست کفش پسرک را لمس میکند بعد هم شروع میکند با بند کفش پسرک به بستن دل خودش به شقایق و چمن که بیگمان همزاد های بهارند و شبنم. بعد برمیگردد و رو به فضای خالی کنار کفشها لبخندش را پخش میکند ....

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط داوود خان احمدی نظرات () |


Design By : Night Skin